صدای خسته ی مادر،که از غصه دلش خونه
میگه با بغضی تو سینه،خـــدا پشت و پنامونه
پدر رفتو کسی نیستش،که شبهامونو بشماره
که چند تا سفره خالیو،نمونده واسمون چاره
مامان میدوزه دستگیره،منم لیفارو میبافم
به اینکه آبرو داریم،به دستام خیلی مینازم
زمان دلخوشی مونه،دارم جامونو میندازم
سر چارراه نشستیمو،دارم رویامو میسازم
خجالت میکشه مادر،چادر میندازه بر صورت
میشینه روبه رو دیوار،که از شرمش بشه راحت
با دستایی که یخ کرده،داره لیفاشو میبافه
منم چشم انتظارم تا،یکی جیباشو بشکافه
نگاهی از رو دلسوزی،نگاهی سردو یخ کرده
فقط رد میشه و میره ، دلم لبریــــــز این درده !!!
گذشت وقت تماشــایی،شب سرد خیـابونی
بگوای دل چرا دیگه،تو از رویا نمیخونی؟؟؟
مامان میگیره دستامو،میگه نازم امیدوار باش
با یه لبخند مظلومش،میپوشونه همه غم هاش
تو این دوره زمونی که،نداری ننگ و خاریه
و هرکس میکنه کاری ، به فکر پول و مالیه
کیه یادی کنه از ما ، کجا دلسوزی میفروشن
شده عقلا به چشماشون،تواین فکرن چی میپوشن
خــــدا کـاش زودتـر میشد ، آقامـونو برسـونه
که تا اون لحظه ی شیرین،کسی با ما نمیمونه
نظرات شما عزیزان: